ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩  

چون دوست دشمن است؛ شکایت کجا بریم؟

دلم گرفته... اصلا نمی دونم چی میخوام. چرا اینجام. از این همه ندونستن و زندگی کردن خسته شدم.  احساس تنهایی دوباره اومده سراغم. دلم یه دل سیر گریه میخواد.



 
 
ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٧  

بدجور برهوت شده اینجا. دلمان گرفته بود گفتیم در این سیاهی قدمی بزنیم. عجیب خالی هستیم از حرفهای برهوتی. نه شعر؛ نه جوک! (منظورمان همان طنزهای مسخره است که در آرشیو چند سال پیشمان موجود است) نه روزمرگی ؛ نه شعار؛ نه فحش؛ (ببخشید این یکی را استثنائا خیلی هم دلمان میخواهد بدهیم ولی حیف از برهوت نازنینمان نیست حرام کثافتهای بیشعور شود؟) همین است که هست. راستش دلمان خواسته بود چیزی بنویسیم. اما هرچه زورمی زنیم چیزی در نمی آید. از بس زور زده ایم دل درد گرفته ایم. با عرض معذرت تا گندمان بیشتر در نیامده مرخص می شویم...



 
 
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱  

جماعت،

من دیگه حوصله ندارم

به خوب امید و

از بد گله ندارم...

 



 
 
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٠  

اینجا

روز روزش هم که باشد

لبخندی نیست

چه برسد به این روزها

که  همه چیز  تکرار روز پیش است

و من

کلافه ام

شاید از ماندن

شاید از رفتن کسی

و شاید از همین تکرار پوچ

اما

میدانم که تاب ندارم

چیزی را عوض کنم

یا بخندم بر همین که هست.

درد من مادرزادی است

نصیحتم نکنید...

 

پ.ن:      شوق پرواز توی ابرا، سوی جنگلای دور

            دیگه رفته از خیال اون پرنده صبور.... 



 
 
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٦  

حدود چهار،پنج سال پیش- یعنی همون اوایلی که این وبلاگو زده بودم- اینقدر پر از حرف بودم که شاید گاهی روزی دو سه بار مطلب پست می کردم. و خیلی وقتا حرفامو می نوشتم تا بعدا پست کنم. چون به نظرم  دیگه خیلی مسخره میشد. اما کم کم حرفام کمتر شد. نمیدونم به خاطر سنمه یا به خاطر اینکه الان سرم شلوغه و اون موقع رسما علاف بودم و از علافی وبلاگ زده بودم تا سرمو گرم کنم. بعدشم یه وقتایی –شاید مثل همین الان- برام شد یه حس وظیفه که باید توی این وبلاگ چیزی بنویسم. شاید یه جور رودرواسی احمقانه است که دلم نمیاد درشو تخته کنم و خیال خودمو راحت. مث بعضی از دوستیام که صرفا فقط به خاطر رودرواسی من کج دار و مریز ادامه داره. شایدم نداره. کلا توی همه چی همینقدر مسخره و کم رو و در عین حال بی احساسم.



 
 
ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٢  

من زنده ام. مثل همیشه. فقط زندگی وقت گیر شده. آدم همین که بیاید زندگی کند، وقت کار دیگری نمی ماند برایش مث وبلاگ نویسی یا هرچه. ایمیل هایم را هر دو هفته یک بار چک میکنم. به وبلاگستان هر یک ماه یک بار سر میزنم. آن هم اگر فرصت بشود. دوستان هم اکثرا  غیبشان زده . گفتم که.. زندگی عجیب وقت گیر است. دیگر کسی فرصت سر خاراندن ندارد چه برسد به نوشتن. چند بار خواستم بنویسم. قصه. مثل روزگار قدیم. دو یا سه سال پیش که  پیگیرش بودم. البته آنوقتها زندگی اینطور نبود. وقت می گذاشت برای آدم که گاهی جلسه ای برود و چیزی بنویسد. حالا اما... دو روز خودم را توی خانه حبس کردم که بنویسم. چیزکی نوشتم که شاید بد نبود بعد از دو سال! بعد اما حوصله اصلاحش نبود و  بیخیال نوشتن شدم. بوسیدم گذاشتم کنار.  حالا شروع کرده ام سفال را. دلم میخواهد با دست هایم گل خام را شکل بدهم ببینم آدمی چیزی از توش در می آید؟ بلکه من هم خدا شدم . خدا را چه دیدی... دلم نمیخواهد مشبک کار کنم. سوراخ هاش اگر زیاد باشد روحم را که بدمم توش در میرود از همان سوراخ ها و من خدا نمی شوم. چند تا سوراخ کوچک بد نیست. سوپاپ اطمینان شاید. اگر نداشته باشد که نمیتواند روح بزرگ خدا را تحمل کند. می شکند. چندتایی سوراخ بد نیست. حالا هنوز اول کارم. شاید چهلمین کارم چیزی باشد که منتظرش هستم. آفریده من... برایش جفت هم درست نمیکنم. مایه دردسر است. همان خودش باشد تنهایی و من که خدایش می شوم...



 
 
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳٠  

به مناسبت روزگاران یلدایی و بی سحرمان:

  

"سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به
اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟


 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است.


من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است."

 

                                                   زمستان؛ اخوان ثالث



 
 
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٤  

کوه که باشی

دره ای بینمان رشد می کند.

دریا باش

با امواج صبور در آغوشم.

 



 
 
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱  

بر خود مبال که اشرف آفرینه‌گان توام من:

با من

      خدایی را

                   شکوهی مقدر نیست.

 

                                                                                                                                                       آشتی:حدیث بی قراری ماهان؛ ا. بامداد



 
 
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸  

دراین لحظه هایی که می آید و می رود،نه احساس عشق میکنم، نه نفرت. نه دلتنگی، نه خستگی. نه خوشحالی، نه ناراحتی. نه آرامش و نه آرامش...

تازگیها دنبال مرگ می گردم انگار. دنبال آرامشی که هیچ تلنگری بر همش نمی زند. افسرده نیستم. از مرگ ترسیده بودم یک عمر. تازگی ها به کشف بزرگی رسیده ام.



 
 
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٤  

می گردم دنبال چیزی که نیست. چیزی که نمیدانم آیا هرگز بوده است؟ آیا هرگز داشته بودمش و از دستش داده ام یا همیشه همین بوده و من دلم را به جای خالی چیزی خوش کرده بودم؟

اتفاق بدی نیفتاده. آدم گاهی دچار کشف! می شود. کشفی که میتواند زیر پای آدم را خالی کند و آدم هی به همه چیز چنگ میزند. مبادا که سقوط کند و  آنوقت شاید اتفاق بدی بیفتد.  اتفاق بدی مثل بی تفاوتی...

گاهی آدم دلش میخواهد به گذشته برگردد. به گذشته ای که یا خیلی شیرین بوده – حداقلش این است که الان فکر میکند شیرین بوده- و یا آنقدر نمیدانسته و دور بوده که همان شناخت کم، همان دانستگی کم، شیرینش میکرده است.

فکر کن که یک سیب داری. یا حداقل فکر میکنی که یک سیب داری. اما همه دانستگی تو ناشی از این است که سیب را از روبرو نگاه میکنی. گذاشته اندش روی طاقچه ای شاید. تو سیب قرمز را میبینی از روبرو و فکر میکنی یک سیب داری و خوشحالی. اما وقتی می گویند بیا سیب مال تو و سیب را میدهند دستت، میبینی که سیب نصفه است و تو تنها نیمی از سیب را میدیده ای. نیم دیگر به دست کسی یا کسانی است و آنوقت است که کشف میکنی. حالا نمی دانی آیا قبلا هم همینطور بوده و تو نمی دانسته ای یا نه. چیزی تغییر کرده... نمی دانی. هرچقدر هم که فکر کنی به نتیجه نمیرسی.

اصلا نمیدانم کدام نتیجه بهتر است. همیشه همین بوده؟ پس چیزی عوض نشده؟ پس نباید ناراحت باشم؟ یا باید باشم؟ یا پیش از این نبوده؟  حالا عوض شده؟ پس باید ناراحت باشم؟ یا خوشحال باشم که قبلا اینطور نبوده؟ شاید مقصر خودم بوده ام و از دستش داده ام؟ هیچ نمیدانم.

 

پ.ن.: بعضی ها حرف زیاد میزنند و تو فکر میکنی همه وجودشان همان حرف هاست که میزنند. اما وقتی میفهمی که اصلا نمیشناخته ایشان و حرف های دلشان را پیش تو نمیریخته اند روی دایره... یک گوشه ای آن ته ته های دلت می سوزد. آن هم بدجور.



 
 
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۸  

نوشته بود: رفت. اما من که باورم نشده بود. انگار همین بوده که دلش خواسته بود. شاید هم نه. وقتی نوشته رفتنش را انگار میخواسته رفته باشد. نه  اینکه دلش میخواسته. انگار مجبور بوده. یا شاید هم فکر میکرده بهتر است رفته باشد. اینجوری بهانه ای هست برای منتظر ماندن. وقتی کسی رفته باشد لابد کسی هم منتظر می ماند. حالا اگر بخواهی منتظر بمانی باید کسی هم رفته باشد که انتظارت توجیه داشته باشد. بماند این که اصلا آن کسی که رفته چقدر مهم بوده یا نبوده. اصلا دلش به اشتیاقش می تپیده یا نه. مهم هم نیست چندان. مهم این است که رفته باشد. برای همین نوشته بود "رفت". بعدش هم سه تا یا بیشتر نقطه گذاشته بود که شاید یعنی زندگی ادامه داشته. با انتظار لابد. شاید هم مثل قطره های اشک در فراق یار. نه . این تعبیر شاعرانه آبکی بهش نمیچسبد. شاید هم یعنی نقطه پایان. اما پایانی که کمی طول کشیده مثل نقطه چین. مرگ با زجر یا شکنجه لابد. زجرش هم لابد مال همان انتظار است که می کشیده. زجر کشیده، درد کشیده. تا تمام شده. هم او و هم قصه اش.



 
 
ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱٩  

زندگی را به خاطر لحظه های مستی دوست دارم.



 
 
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٩  

از کرامات ماه مبارک همین بس، که ما را هنر طباخی فزون ساخت. چونان که زور گشنگی بر گشادگی بچربید و چون پی طعام گرم و نیکو گشته و نیافتیم، خویشتن دست به کار طباخی گشته، طعام‌های نیکو بهر پر کردگی دل و اجابت نخست حاجت بشری خویش بساختیم. از اینگونه، ما نیز بسی مستفیض گشته ایم...



 
 
ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۸  

چرخ خورده باشم که خوب است

رفته باشم تا ته دنیا که چی؟

هیچ نشده

جز همین که آمده ام

و شاید نه.

که نرفته ام.

ای کاش رفته بودم

انگار بهتر بود

ته قصه

آن وقت چیزی بود

مثل زخم یا درد

چیزی بود که می سوخت

و همیشه بود

و تکراری نبود

کاشکی

چیزی بود

چیزی که

درد میکرد همیشه

مثل روز اول...



 
 
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٧  

یه وقتایی احساس میکنی به نزدیک ترین آدم زندگیت خیلی دوری. یه وقتایی حس میکنی اینقدر درگیر خودتی که حواست نیست دور و برت چی میگذره.  راهشم بلد نیستی. بنابراین کاری نمیتونی بکنی جز اینکه فراموش کنی.

دوباره همون زندگی رو از سر میگیری. همچنان درگیر خودتی تا شاید چند ماه دیگه دوباره این حس سراغت بیاد. اون موقع هم فرقی نداره. میتونی تا آخر عمر همینجوری زندگی کنی. دواش یه ذره بیخیالیه.

...تمرین میکنم.



 
 
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦  

زندگی چیز عجیبیه. عجیب تر از اونی که ذهن آدم میتونه تصور کنه. چند سال پیش، وقتی برای دور شدن دو قدمی یه نفر از خودم، زار زار گریه میکردم اصلا نمی تونستم تصور کنم یه روزی رفتنش به اون سر دنیا اینقدر برام بی اهمیت باشه. انگار کن یه آدمی یه روزی توی خیابون از کنارت رد شده...



 
 
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٠  

همه چیز همان است که بود. دل تو، چشم‌های من.. شبهای دراز و آغوش‌های باز. همه چیز همان است که بود.

انگار نه انگار که سالی گذشته یا سال‌هایی. مثل همان بار که دیدمت و خندیدی. مثل همان بار که نگاهم را دزدیدم و تو با قصه‌هایت رامم کردی و من هنوز هم نمی‌فهمم چطور. انگار نه انگار ...

همه چیز همان است که بود. تنها زندگیمان عوض شده و حرص‌هامان و غصه‌هامان و دردهامان و حسرت‌هامان و تردیدهامان و سوال‌هامان و حرف‌هامان و ....

و گرنه همه چیز همان است که بود...



 
 
ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٧  

 

             به یزدان که گر ما خرد داشتیم          کجا این سرانجام بد داشتیم



 
 
ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٢  

شهرام ناظری با اعمال شاقه.