می گردم دنبال چیزی که نیست. چیزی که نمیدانم آیا هرگز بوده است؟ آیا هرگز داشته بودمش و از دستش داده ام یا همیشه همین بوده و من دلم را به جای خالی چیزی خوش کرده بودم؟
اتفاق بدی نیفتاده. آدم گاهی دچار کشف! می شود. کشفی که میتواند زیر پای آدم را خالی کند و آدم هی به همه چیز چنگ میزند. مبادا که سقوط کند و آنوقت شاید اتفاق بدی بیفتد. اتفاق بدی مثل بی تفاوتی...
گاهی آدم دلش میخواهد به گذشته برگردد. به گذشته ای که یا خیلی شیرین بوده – حداقلش این است که الان فکر میکند شیرین بوده- و یا آنقدر نمیدانسته و دور بوده که همان شناخت کم، همان دانستگی کم، شیرینش میکرده است.
فکر کن که یک سیب داری. یا حداقل فکر میکنی که یک سیب داری. اما همه دانستگی تو ناشی از این است که سیب را از روبرو نگاه میکنی. گذاشته اندش روی طاقچه ای شاید. تو سیب قرمز را میبینی از روبرو و فکر میکنی یک سیب داری و خوشحالی. اما وقتی می گویند بیا سیب مال تو و سیب را میدهند دستت، میبینی که سیب نصفه است و تو تنها نیمی از سیب را میدیده ای. نیم دیگر به دست کسی یا کسانی است و آنوقت است که کشف میکنی. حالا نمی دانی آیا قبلا هم همینطور بوده و تو نمی دانسته ای یا نه. چیزی تغییر کرده... نمی دانی. هرچقدر هم که فکر کنی به نتیجه نمیرسی.
اصلا نمیدانم کدام نتیجه بهتر است. همیشه همین بوده؟ پس چیزی عوض نشده؟ پس نباید ناراحت باشم؟ یا باید باشم؟ یا پیش از این نبوده؟ حالا عوض شده؟ پس باید ناراحت باشم؟ یا خوشحال باشم که قبلا اینطور نبوده؟ شاید مقصر خودم بوده ام و از دستش داده ام؟ هیچ نمیدانم.
پ.ن.: بعضی ها حرف زیاد میزنند و تو فکر میکنی همه وجودشان همان حرف هاست که میزنند. اما وقتی میفهمی که اصلا نمیشناخته ایشان و حرف های دلشان را پیش تو نمیریخته اند روی دایره... یک گوشه ای آن ته ته های دلت می سوزد. آن هم بدجور.