گل گلی دوس دارم
همهی بچه هام مردهن. الان یه بچه بیشتر واسم نمونده. اسمشم گذاشتم "گلی". خدا حفظش کنه.
خود خوشحال بینی اضافه
رسما اعلام میکنم که زندگی خیلی هم زیباست.
زر بیجا هم مانع کسب است البته.
بیست و چهارم آذر سال سی
"تولدت مبارک. تولدت سی سالگیات. انگار همین دیروز بوده. آفتاب تازه از پشت کوههای چسبیده به شهر بیرون زده و نور کج راه افتاده روی گوشه تخت و تو اولین چیزی که دیدهای لابد شعاع آفتاب بوده که آرام آرام روی تخت میسریده طرفت.
میدانی عسلکم، برای من تو همزاد خورشیدی. همزاد نور و گرما و مهربانی. خورشیدی که توی این روزهای سرد زمستان، آدم آروزیش را میکند. آرزو میکند که زودتر از پشت کوههای سر به فلک کشیدهای که دورهاش کردهاند بیرون بزند و آدم را بگیرد توی بغلش. بعد آدم خودش را ول کند توی گرماش و پلکهاش نم نمک بیفتد روی هم و آن گوی آتشین سرخ را ببیند از پشت پلک. آن وقت است که گرما میلغزد زیر پوستش و میرود توی خلسه. آن وقت است که گرفتاریهاش یادش میرود. آن وقت است که از سوز برف چیزی نمیماند جز آدم برفی که لبخندش انگار سلام میکند به خورشید. آن وقت است که آدم چیزی نمیخواهد جز همین گرمای معجزه بخش که وجودش را پر کرده است. توی آن لحظهها است که دنیا با همه کم و کسریهاش زیبا میشود برای آدم. آن وقت است که غصه یادش میرود و دلش میخواهد تا ابد بماند توی آغوش آن گرما.
دلبرکم تو برای من آن خورشیدی، با آن گرمای معجزه بخش. آن گرمایی که غصههاش را آب میکند و آدم میماند با کلی خوشی. وقتی میرسم خانه و منتظرت میشوم یا آن وقتها که میآیم دنبالت، سرما تا مغز استخوانم تو میخزد، تو میخزد و درد سرما بیحسم میکند. تو که میآیی اما خودم را ول میکنم توی گرمای دلانگیزت. آن وقت است که غصههام کم کم دور میشود و من چشمهام را میبندم و از پشت پلکهای بستهام میبینمت. آن وقت است که گرما میسرد زیر پوستم و لپهام گل میاندازد و تنم داغ میشود و یادم میرود گرفتاریهام را. آن وقت است که دنیا دوست داشتنی میشود. رنگها جان میگیرند و شهر خاکستری را دوباره رنگ شادی میزنند. این روزها حکایتم همین است. همین انتظاری که میکشم تا طلوع خورشید تو. تا باز گرم بشوم. جان بگیرم و خلسه وار زندگی را دوباره درک کنم...."
جوراب و دیگر هیچ
تصمیم گرفتم وقتی بزرگ شدم جوراب فروش شم. یه مغازه کوچولوی خوشگل با یه عالمه جورابای اسپرت رنگی خوشگل. واسه کارمم خیلی مایه میذارم. کلن میخوام خوشگلترین جورابای دنیا رو جم کنم تو مغازهم. فقدم جوراب. هی جوراب. هی جوراب. راه راه. چار خونه. رنگای خوشگل. پشمی. بافتنی. گلگلی. کوتاه کوتاه. بلند بلند. هر وقتم تنها بودم یه جفت از جورابا رو بسته به حالم انتخاب میکنم و باهاش حرف میزنم. جورابا منو دوس دارن. منم دوسشون دارم. باهاشون زندگی میکنم و خوشبخت میشم.
همهی نام های من
اینا اسم بچه های منه. فعلن ده تان. شاید بعدن زیاد بشن یا خدای نکرده کم. بهر حال خواستم بهتون معرفی کنم. بعدن سر فرصت درباره شون توضیح میدم.
پسرام: زروان، کیخسرو، اشکان، سهراب، تیرداد، هامان
دخترای گلم: میثره، سپیدار، بلوط، انار
امروز قرصمو نخوردم. حالم گهیه الان. هیچ ربطی هم به هم ندارن.
زن شایسته
در راستای مثبت اندیشی جدیدی که دچارش شدم، تازگیها یکی از شادی های زندگیم اینه که: " آخ جون.. هیچ زنی نمی تونه مث من خونه شو اینقد نامرتب نگه داره. به به." و به همین صورت شادم.
15 ساعت خواب نه چندان راحت
آدم همینجا نشسته. بلکه هم خوابیده. زندگی می آید. کمی صبر هم شاید بکند. مثلا نگاهی بیندازد بهش. یا حتا لگدی حواله اش کند که هوی.. چه غلطی میکنی؟؟ یا بهتر بگویم چه غلطی داری نمیکنی؟ آدم هم کونش را می کند به زندگی که مثلا یعنی برو بابا حال داری. حتی شاید انگشتی هم حواله اش کند. زندگی؟؟ خب معلوم است که بهش بر میخورد. اصولا خاصیت برخورنده گهی دارد این زندگی. البته بقیه زندگی ها را نمیدانم. همین زندگی را عرض کردم. خب دیگر همینجا تمام می شود. زندگی گورش را گم میکند. آدم هم دیگر چیزی پیدا نمیکند. خلاص.
حوا
دست میکشم به موهای زن تابلو. زن سرش را خم کرده. چشم هایش بسته است. موهایش را موج میدهم با انگشتهام. دسته های مویش را خودم جدا جدا اضافه کرده ام. هر کدام را هر طور که بخواهم تاب میدهم و می اندازم روی شانه هاش. مثل موهایی که هیچ وقت نداشته ام. مثل موهایی که موج دارد و من دلم میخواهد. کاش میشد موهای خودم را شکل بدهم اینطوری. مثل گل نرم باشد توی دست و شکل بگیرد همانطور که میخواهم. کاش آدمها گلی بودند. همین خودم اصلا. دکتر میگفت سختی. لبه های تیزی داری که هیچ جوری نرم نمی شود. می گفت یاد نگرفته ای انعطاف را. میدانم خودم. می دانستم. همین است که دکترها اصلا به درد نمیخورند. فقط بلدند نصیحت کنند که بعله.. انعطاف داشته باش تا کامروا شوی.. خب اگر می توانستم که این همه پول توی حلقش نمی ریختم. بگذریم اصلا. موهای زن را دوست دارم. گل بازی دوست داشتم از بچگی. ظهرهای تابستان توی ظل گرما، همین که خواب چشم ملت را گرم می کرد می نشستم توی باغچه به گل بازی. برادرم – دوست مهربان بچگی هام- گاهی آن موقع ها پیدایش می شد. مثلا از سر کار یا نمی دانم کجا می رسید خانه. کلی خودم را برایش لوس میکردم که نگوید به مامان و بابا که زیر تیغ آفتاب توی حیاط نشسته ام به شخم زدن باغچه. لبخند میزد و نمی گفت. هیچوقت. بعدها خیلی چیزهای دیگر را هم نگفت. خنده اش را یادم مانده هنوز. هنوز هم همانظور میخندد که دوست دارم. خودش می گوید که دندان های قشنگی ندارد پس نباید بخندد. ولی خنده هایش قشنگ است. خودش هم قشنگ است. یکی از معدود آدم های قشنگ زندگی ام. کاش من هم قشنگ میشدم یک روزی. مثل یک گل خوب ورز داده شده. کاش می شد هر شکلی بخواهم بشوم، دلم نخواهدش.. خراب کنم از اول بسازمش. تنها کاری است که راحت انجامش می دهم. خرابی ندارد. استرس ندارد مثل بقیه زندگی. دست که میکشم روی موهای زن، پرستوها بالای سرش پرواز میکنند. بال هایشان زیر دست های من است.
اما دلم پره ز درد...
نمیدونم چه اتفاقی افتاد که اینجوری عاشق سیب گلاب شدم. کارم به جایی رسیده که یه روز در میون دو کیلو سیب گلاب میخرم. صبحانه دو عدد سیب گلاب، بین روز دو سه تا سیب گلاب و تقریبا به جای شام هم چند تا سیب میل میکنم. اول کلی بوش میکنم بعدش با لذت گاز میزنم. به آب شیرینش که میچکه روی انگشتام با لذت نگاه میکنم و تا ته تهش رو با گشنگی فراوون میخورم. بعدش هم از اینکه تموم شده متاسف میشم. بعدم یه سری به یخچال میزنم تا خیالم راحت شه به اندازه کافی سیب دارم. کس دیگهای هم حق نداره از سیبای من بخوره. نه که نداشته باشه. وقتی لذت منو میبینه دلش نمیاد حتا قدر یه سیب کمش کنه! وقتی سیب میخربم سرمو میکنم تو کیسه سیبا. آی بو میکشم.. امشب فکر کردیم به جای هر شب مراجعه به سیب گلاب فروشی، یه صندوق بخریم. و بعد من کلی رویا بافتم با خیال یک یا چند صندوق سیب گلاب. که مثلا ریختمشون کف خونه و هی روش غلت میزنم و رندم یکی رو گاز میزنم. خونه پر میشه از بوی سیب گلاب و من خوشبخت میشم. بعدش پیشنهاد دادم بریم یه مزرعه سیب گلاب بخریم. یا نه. خودمون بکاریم. البته بهم تذکر دادن که بهش میگن باغ. ولی خب. من تو خیال غلت زدن بودم. کسی یه باغ/مزرعه سیب گلاب سراغ نداره؟
نتیجهگیری اساطیری: حوا کاملا حق داشت که سیب خورد. مطمئنم سیبش گلاب بوده.
در جواب یک نامه واقعی
دلم میخواهد نامه بنویسم. برای کسی که خیلی دوستش دارم و با رفتنش، کلی از بهانه های ماندنم را از دست داده ام.
نامه ات را خواندم. هدیه ات را گرفتم. زیبا بود. همانطور که باید باشد.
نامه نوشتن ولی سخت است. سخت.. نه مثل آن وقت ها که مینوشتم و میدانستم که خواهم دیدت. روزی. میدانستم که دوستیمان همیشگیست و لابد تا همیشه کنار هم خواهیم بود. حالا سخت است چون کنار هم نیستیم و انگار قرار نیست که باشیم دیگر. باور میکنی که هنوز هم باور نکرده ام رفتنت را؟ که هنوز هم انگار که سفر رفته باشی و برمیگردی لابد همین روزها؟ این یک خیال است و همین که بخواهم بنویسمش تازه میفهمم که خیال خام. این است که نامه نوشتن سخت میشود برای کسی که امید زندگی دوباره در جوارش را از دست داده ای. خیال است نشستن توی کافه روبروی تو و وراجی در حد مرگ. خیال است دیدن ناخن هات و چشم غره رفتن که چرا دست از سر این بیچاره ها بر نمیداری و بحث عوض کردن تو. خیال که زیاد است. دلم اما خوش است به صدایت، گاه گاهی.. انگار که همین نزدیکی است. انگار که دلم بگیرد میشود که همین امشب بیایم خانه ات و شام خوشمزه دستپخت تو را بخورم. مثلا فکر کن لوبیاپلو باشد. با سالاد شیرازی. سالادش را من درست میکنم و باید یادم باشد گوجه اش زیاد نشود. بعد مثلا تو موهایت بلند است و ول. میپیچانیشان و میاندازی پشت سرت. بعد هی ور میزنیم. از زمین و زمان. هنوز انگار همان روزهاست. رفته ای فقط چندسالی سفر!! دلم خوش است که برمیگردی از سفر. سالی یک بار. مثلا یکی دو روز میبینمت و باز برمیگردی سفر! سفر یک جایی است که تو به آن برمیگردی و من هی منتظرم تمام شود.
چه طرف بربستم؟ هیچ
مسخره است که اینقدر خالی از حرفم. حتا غصه هم ندارم انگار. هیچی ندارم که بنویسمش. خیلی حال بدی است. هی توی ذهنم میگردم یک دست آویزی پیدا کنم بهش گیر بدهم، نمی شود. نیست. این را نوشتم تا اعلام موجودیت کرده باشم به نوبه خودم. همین اطراف می پلکم. هستم. می آیم و می روم. بی صدا. بی حرف.
جزای من بدنام
و خوشا به حال ایمان آورندگان
آدم یه وقتایی بدجوری به خدا احتیاج پیدا می کنه. یه وقتایی اینقدر حال آدم بد میشه که دلش میخواد حتا شده به یه حس نصفه و نیمه از خدا، اون ته تهای دلش چنگ بزنه. بعد هی میره می گرده می بینه نیست. هرچی به زور میخواد به خودش بقبولونه که یه چیزی هست ولی نمیشه. هی می بینه که نیست. خیلی سخته که آدم مسوولیت همه چیزو خودش گردن بگیره و قبول کنه که تک و تنها با همه ی زندگی بجنگه.
خلاصه اینکه ایها الذین آمنوا، خوش به حالتون. خیلی خوش به حالتون.
استاد پیامبر
وقتی ربنای شجریان رو می شنوم، فقط و فقط برای همون چند لحظه، دلم میخواد برگردم به آغوش اسلام...
من از کجایم و اینجا کجای مرگ من است؟
کجای این همه دنیا، کجای سهم من است؟
من از کجا که بگویم، کجای زندگیام؟
من از کجا که بمیرم، کجای زخم من است؟
مرده به...
اصلن این که من نمیدونم چه مرگم هست یا نیست چه معنی میتونه داشته باشه؟ مثلن این که من حالم نسبتا خوبه. میشینم همینجوری الکی جلوی تلویزیون بلفرض، لم میدم و یه چیزی نگاه میکنم. یه چیزی مثل یه سریال یا فیلم اکشن و سرگرم کننده. یا الکی این کانال اون کانال میکنم تا یه آهنگ مناسب پیدا کنم واسه قردادن. همه اینا اوکی. بعدش که مثلا فیلمه تموم میشه یا آهنگه یا هرچی.. بعد یهو میبینم یه چیزی تو دلم وول میخوره. یه چیزی مث غصه. انگار خیلی وقته که اونجاس و واسم عجیبه که چرا یه ساعت پیش نفهمیده بودم. تنها حرفی که میتونم راجع بهش بزنم اینه که : غم دارم. بعد دیگه تمومه. دنیا بی معنی میشه و من دلیلی واسه زندگی ندارم. اگه هنوز حوصله تلویزیونو داشته باشم ایندفه حتما دنبال آهنگ عزا میگردم. یا هم میرم یه گوشه زانوی غم مو ورمیدارم بغل میکنم. اوضاع همینطوریاس. ازینم بدتر.
در راستای دلجویی
مثلا یک وقتهای معدودی پیش میاد که خوشالم. اونوقت خوشالیمو پهن میکنم رو زمین. رو سرامیک نه ها. سردش میشه... مور مور. رو فرش پهنش میکنم. قبلشم چک میکنم مو نریخته باشه رو فرش یه وخ. خوشالیم حیفه کثیف شه. یعنی اینقد تحویلش میگیرما. صافش میکنم قشنگ. بعدش سرمو میذارم روش. دراز میکشم و زل میزنم به سقف. خوشالیم دردش میاد. غر میزنه. منم میگم خفه شو. دارم حال میکنم. اینطوری میشه که خوشالیم عصبانی میشه و میره پی کارش. اصولا آدم کینهتوزی هم هس. دیگه م سراغم نمییاد به این راحتیا.
